آخرین وصیت

گيسويم در هم و لبهايم خشك فقط برای تو می نویسم ...


امروز بهترم .....

جسمی شکسته و روحی پر از خراش....

دستانی از تهی، پاهایی از ورم.....

حال مرا مپرس ...

چیزی مهم که نیست....

این دل شکسته، اقرار بی کسی ست....

درگیر تو شودم  ...

حالا شدم عاشق ...

تقصیر من نبود ...

این دل بی قرار من ...

درگیر رویاهام ، درگیر چشمانت ...

در مرز یک سکوت، دیگر نمانده است ...

تنهای تنها ...

از پشت این سکوت ...

از این نقاب و نقش ....

حال مرا ببخش، جرم مرا ببخش ....

امروز بهترم .....

هنوز هم ...

دلتنگ تو شدم  ...

 

سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴  توسط   |

 

نداشتن ها ...

نگاهت که می کنم ..

چیزی مرا از " نداشـتـن " ها جدا می کند ...

با تـــو که می خـندم ...

قفل های این روزها باز می شوند ...

در تـــو كه می میرم ...

جاودانگی ، ترانه ی مرغان خوشخوان روزگارم می شود ...

چه خوش اتفاقی ست ...

بــا تـــو بــودن ...

عاشقانه که صدایم می کنی ...

نامم دل انگیــزترین آوای دنیــا را به خود می گیرد ...

 

یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴  توسط   |

 

فقط من و تو ...

یک گوشه ای دنج ...

یک من  و تو ...

یک اتاق ...

صدای سوت قطار ...

صدای کوچ عشایر ...

احساس منتظر ...

مشت های گره کرده ...

تار و پود بهم تنیده ...

درآغوش هم ...

سرمست شدیم ...

از هیاهوی نگاه ...

در این لبخند و لبان گویا ...

از این سکوت بی همتا ...

از رویای بی انتها ...

از این دلدادگی ما ..

از این مشق عاشقی ما ...

فقط من و تو ...

یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴  توسط   |

 

آخرش ...

من کمی بیشتر از عشق تو را می فهمم ...

راه زیاد است ، مهم نیست ...

گاهی در این برهوت ...

سرگردان می شوم ، مهم نیست ...

بادت به سرم می زند مدام ...

سرما می رود توی جانم ...

مهم نیست خودم را بغل می کنم ...

فقط می خواهم بدانم جاده هر قدر دراز و طولانی باشد ...

آخرش یک جایی تو ایستاده ای ...

بین راه گاهی آدم هایی را می بینم

که آخر جاده شان هیچکس نیست ...

از این برهوت می افـتند به برهوت دیگر ...

و همین هراسانم می کند و همین باعث می شود ...

تنهایی ِخودم را دوست بدارم ...

آخر من که جز تو کسی را ندارم ...

شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴  توسط   |

 

دستم را محکم بگیر ...

               

‏‏‪زندگی آرام است ...

مثل آرامش یک خواب بلند ...

زندگی شیرین است ...

مثل شیرینی یک روز قشنگ ...

زندگی رویایست ...

مثل رویای یک کودک ناز ...

زندگی زیباست ...

مثل زیبایی یک غنچه ی ناز ...

زندگی تک تک این ساعتهاست ...

زندگی چرخش این عقربه هاست ...

زندگی مثل زمان در گذر است ...

زندگی آب روانی است روان می‌گذرد ...

آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد ...

عشق های ممنوع عشق های واقعی اند ...

من ...

گاهی همه ی عشقم را در نگاهم خلاصه می شود ...

بگذار مطمئن باشم که می فهمی ...

گاهی زبانم نمی چرخد به گفتنِ "دوستت دارم" ...

اما تا دلم بخواهد شوقِ بودنت فریاد می زند...

وعاشقانه ای برایِ لحظه هایت می شود ...

ناگهان سکوت میکنم میانِ هیاهویِ حرفهایت ...

دستم را محکم بگیرو بگو ...

"من هم دوستت دارم"

شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴  توسط   |

 

دلم مانده بر راهت ...

یه شب میان چلچراغ چشمات  ...

خیره بودم ...

 به  تک تک  عکسات ...

چقدر قشنگ بودی تو ...

با روسری گلدار ...

نمیدونستم شاید ...

کنار عکسای تو ...

تو این خیالای خوشم ...

اشکام سرازیر شدن ...

خواستم که گریه کنم ....

اما خشکیده چشمام ...

دیگر اشکی نمانده ...

دلم مانده بر راهت ...

 

شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴  توسط   |

 

از دلتنگی نوشتم ...

نامه ای را که بر روی گلبرگ هایی  ...

از دلتنگی نوشتم ...

در سکوتی زیبا آب برد ...

من خدا را نقاشی کردم ...

خدا به شکل بوسه های تو بر پیشانی من بود...

 من از آن آخرین بدرقه ات  ...

تا پشت دیوار بیکسی نوشتم ...

و بغض کردم...

... در اینسوی بیخوابی ...

من هر شب ...

پر نورترین ستاره را تو میبینم...

 سنگ صبور خویش کرده...

من هم در آن آیینه که دادی یادگاری...

 هر شب تصویری از تبسم تورا میبینم...

ای زیباترین احساس...

ستاره ام را چندیست گم کرده ام ...

سه شنبه سی ام تیر ۱۳۹۴  توسط   |

 

چشمم به انتظار تو ...

بوی عطر پیراهنت ...

مرا یوسف کمگشته می کند ...

چشمانم در هیاهوی اشک ...

بدنبال بوی ریحان تو می گرداند  ...

ستارها پی ستاره می کردند ...

متن شعرهایم ...

غوغای بوی تنت می آید ...

عشق را عاشقان باید شنید ...

وصف بوی تو ...

قاصدک ها آب و آتش می کند ...

چشمم به انتظار تو ...

 

دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴  توسط   |

 

این روزها ...

 

این روزها دلم بیشترازهرزمانی دلتنگت میشود...

نمیدانم  ...

دستاتو درمیان سردی تنهاییم حس کردم....

وضربان قلبه مرده ی من ...

بادیدن دستانم دربین دستان مردانه ات دوباره ...

شروع به تپیدن کرد.....

این روزها ...

من بیشترازهرزمانی حسرت روزهای باتوبودن رومیخورم....ای

کاش راه برگشتی برایم بود ...

شایدروزی ...

دست تقدیر مرابادیگردرکنارت قراردهد ...

ان روز بی شک ...

باردیگررگ های سردوبی روحم ...

 این قلبه خسته جانی تازه میگیرند ...

یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴  توسط   |

 

لبخندت سهم من بود...

دروجودم ...

کسی هست به وسعت تو ...

هرشب ...

یاد آخرین نگاه تو آوار میشود ...

برتنهاییم ...

بربی کسی این اتاقم ...

ومن باخود فکر میکنم ...

حریم کدامین خیال راشکسته ام ...

که اینگونه حقیقت میشوی درباورم ...

باورکنی یانه ....

باشی یانباشی دوستت دارم ...

فرقی نمیکند خیال باشی آرزو باشی ...

یا عکسی درقاب  ...

فرقی نمیکند که شعر کدام شاعر رامیخوانی ...

فرقی نمیکند میشناسیم یااینکه تورا میشناسم ...

فرقی نمیکند ...

که لبخندت سهم من بود...

 

سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴  توسط   |

 

 



هر روز تکراریست....

صبح همان ماجرای ساده دیروز ....

گنجشکها بیخود شلوغش می کنند...

شاید امروز ، شاید فردا ، شاید روزهای و سال ها ...

یک روزی باید آخرین وصیت را نوشت ...

روزی وقت رفتن می شود ...

شاید هم الان باشد ...

tarsiem@gmail.com

 

 

امروز بهترم .....
نداشتن ها ...
فقط من و تو ...
آخرش ...
دستم را محکم بگیر ...
دلم مانده بر راهت ...
از دلتنگی نوشتم ...
چشمم به انتظار تو ...
این روزها ...
لبخندت سهم من بود...

 

مرداد ۱۳۹۴
تیر ۱۳۹۴
فروردین ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
آرشيو

 

 

سپيده
عشق و دوستی

 

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By PayamBlog :.

 

VPN Service