آخرین وصیت

گيسويم در هم و لبهايم خشك فقط برای تو می نویسم ...


بهار می‌آید ...


حالا دیگر ...

یک خط در میان گریه می‌کنم ...

حالا دیگر ...

شانه‌هایم صبورتر شده‌اند ...

و با هر تلنگری که گریه می‌زند ....

بی‌جهت نمی‌لرزند ...

انگار دیگر هیچ اتفاقِ عاشقانه‌ای ...

از چشم‌هایم نمی‌افتد ...

و پاییزِ من ...

اتفاق زردی‌ست ...

که می‌تواند ...

ناگهان در آغوشِ هر فصلی بیفتد ...

حالا تو هی به من بگو ...

بهار می‌آید ...

سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳  توسط   |

 

رهاتر از رها ...

دلم میخواهد رهاتر از رها باشم مثل نسیم ...

نسیم سرد صبح توی دشت شقایق زاگرس ...

بوزم ،بوزم، ...

هرچه قاصدک هست  ...

باخود ببرم برای دخترکانِ چشم انتظار ...

بهم بریزم بساط نان پختن زن ایلیاتی را ،دود بپاکنم ...

دلم میخاهد اتش چوپان را هااااا کنم شعله ...

بپاکنم .گرگ از بره ها دور شود ...

همه را دلم فقط میخاهد ...

اگر رهاتر از رها ...

باشم از دیوار دلتنگی بالا میروم گوشه ی ...

آستینم گیرمیکند به بلوط های نزدیک دیوار  ...

بزور خودم را رهامیکنم ومیگریزم ...

انقدر درشقایقها چرخ می زنم تارنگ خون بگیرم مثل شقایق ...

دلم برای ساده زندگی کردن تنگ شده است ...

شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳  توسط   |

 

من دیگر بازی نیستم ...

این روزها ...

خسته تر از آنم که بخواهم ...

گله کنم از آدمهایی که...

خواسته و ناخواسته دلم را شکستند ...

نه پایی برای رفتن دارم ...

نه دلی برای دل کندن ...

آرام و بیصدا ...

گم میشوم در،تمام حرفهایی که نشنیده گرفته شد ...

تمام اشکهایی که نادیده گرفته شد ...

و تمام منی که از یادها رفت ...

دنیایتان ارزانی خودتان ...

من دیگر بازی نیستم ...

نفسم دیگر بریده است ...

شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳  توسط   |

 

بدون چتر ...

 

ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﺗﮑﻠﯿﻒ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ...

ﺗﻮ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺑﺨﻮﺍﺏ…

ﻣﻦ ﻣﺸﻖ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﻣﺎﻧﺪﻩ ...

راه می افتم ...

بدون چتر ...

من بغض می کنم ...

آسمان گریه ...

ماسه ها فراموشکار ترين رفيقان ...

کافيست اندک بادى بوزد و خرده موجى برخيزد ...

رد پايت براى هميشه از حافظه ضعيفشان پاک شود ...

در این دنیا بی شک یـک نفـــــر ...

بی تاب خنـــــده های توست ...

بی قـــــرار آغـوش توست ...

در این دنیا بی شک یـک نفـــــر ...

طعم بوســـــه های تـــــو را می فهمــد ...

خط بـه خط آغـوش تـــــو را می خوانـد ...

در این دنیا بی شک یـک نفـــــر ...

تــــــــــو را آن قـدر می خواهـد کـــــه گویی ...

قبل از او ، هیچ کس در قلب تـــــو ...

خانه ای نداشت ...

 

چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳  توسط   |

 

فقط یک لحظه ...

کسی بود که رفت ...

لحظه ای که رفت ...

هيچکس هيچ نفهميد ...

نفهميد کسی...

دردش را ...

هيچکس درک نميکرد ...

رخ زردش را ...

که يک عمر کسی را کم داشت ...

در نگاهش ...

اثر از حادثه ای مبهم داشت ...

هوای دل او ابری بود ...

که اسطورهء بی صبری بود ...

پرش لحظهء پرواز شکست ...

دلش را به دل پيچک بست ...

روي قبرم نوشتن  ...

دلی عاشق داشت...

دور تا دور دلش ...

ياس و اقاقی ميکاشت ...

رج به رج فرش دلش ...

 را گره با خون ميزد ...

شهرتش ...

من بودم و بس ...

یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳  توسط   |

 

ﻗﻠﻤﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭ ...

                

‏‏ ﻗﻠﻤﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﺑﻨﻮﯾﺲ ...

ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﯿﻬﺎ ...

ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﻋﺸﻖ، ﺍﻣﯿﺪ ..

و ﻫﺮ ﺁﻥ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎ ﻫﺴﺖ ...

ﮔﻞ ﻣﺮﯾﻢ، ﮔﻞ ﺭﺯ ...

ﺑﻨﻮﯾﺲ ﺍﺯ ﺩﻝ ﯾﮏ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﯽ ﺗﺎﺏ ﻭﺻﺎﻝ ...

ﺍﺯ ﺗﻤﻨﺎ ﺑﻨﻮﯾﺲ ...

ﺍﺯ ﺩﻝ ﮐﻮﭼﮏ ...

ﯾﮏ ﻏﻨﭽﻪ ﮐﻪ ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﺩﮔﺮ ﺑﺎﺯ ﺷﻮﺩ ...

ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺑﯽ ﺑﻨﻮﯾﺲ ...

ﮐﻪ ﭼﻮ ﯾﺎﻗﻮﺕ ﻭ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺳﺮخ است ...

ﺑﻨﻮﯾﺲ ﺍﺯ ﻟﺒخند ...

ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻨﻮﯾﺲ ...

ﮐﻪ پر ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺳﻮﯼ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﺩ ...

ﻗﻠﻤﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭ ...

ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﻨﻮﯾﺲ : ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺗﻠﺨﯽ ﻫﺎ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ ...

دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳  توسط   |

 

معتادم ...

معتادم ...

به خیال بوسیدن خون ...

در رگ های متورمت ...

و ...

به رعد و برق بیرحم چشم هایت ...

و ...

به بوی شور باران صبحگاه بی خوابی  ...

که مرا در شب های بی لذت ...

مداوم ، می شوید و غسل می دهد ...

تصویر نمایش داده نمی‌شود ...

یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳  توسط   |

 

دلم به سمت تو ...

 

وقتی دلم به سمت تو ...

 مایل نمی‌شود ...

باید بگویم اسم دلم ...

 دل نمی‌شود ...

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند ...

دیوانه‌ی تو است ...

 که عاقل نمی‌شود ...

خط می‌زنم غبار هوا را ...

آیا کسی ز پنجره داخل نمی‌شود؟

می‌خواستم ...

رها شوم ...

 از عاشقانه‌ها ...

دیدم که در نگاه تو ...

تمام غزل‌ها معلق‌اند ...

این شعر...

مدتی‌ست که کامل نمی‌شود ...

 

دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳  توسط   |

 

ﺧﻮﺍﺏ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ...

  ﺗﺎ ﺗﻮ ﺭﺍ ...

ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺷﺎﻳﺴﺘﻪ ﺗﺮ ...

ﺳﺮﻭﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ ...

ﺍﻳﻨﻚ ﺳﻜﻮﺕ ...

ﺯﻳﺮﺍ ﻛﻼﻡ ﺭﺍ ...

ﺩﻳﮕﺮ ...

ﻳﺎﺭﺍﻱ ﺑﺎﺯ ﮔﻔﺘﻦ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻧﻴﺴﺖ ...

ﻭ ﻣﻦ ...

ﺩﺭ ﺁﺋﻴﻨﻪ ﻱ ﭼﺸﻤ ﺨﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﺖ ...

ﺧﻮﺍﺏ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ...

ﺁﻏﺎﺯ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ  ...

چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳  توسط   |

 

نامردی ...

وقتي از دوست داشتن كسی مطمئن نيستي ...

 "حق نداری" ...

دستاشو بگيري كه به دستات عادتش بدی ...

وقتي موندنی نيستي ...

 "حق نداری" ...

از آينده های خوش باهاش ​​حرف بزنی و براش رويا بسازی ...

وقتی دلت به بودنش شك داره ...

"حق نداری " "...

بهش بگی عشقم" ...

وقتي هميشه دنبال بهانه ای كه تركش كنی...

 "حق نداری" ...

ادعای دوست داشتن كنی ...

وقتي به اعتماد كسي تكيه گاه شدی ...

"حق نداری" ...

زمينش بزنی ...

اگه همه اين كارها رو كردي فارغ از جنسیت "نامردی" ...

چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۳  توسط   |

 

 



هر روز تکراریست....

صبح همان ماجرای ساده دیروز ....

گنجشکها بیخود شلوغش می کنند...

شاید امروز ، شاید فردا ، شاید روزهای و سال ها ...

یک روزی باید آخرین وصیت را نوشت ...

روزی وقت رفتن می شود ...

شاید هم الان باشد ...

tarsiem@gmail.com

 

 

بهار می‌آید ...
رهاتر از رها ...
من دیگر بازی نیستم ...
بدون چتر ...
فقط یک لحظه ...
ﻗﻠﻤﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭ ...
معتادم ...
دلم به سمت تو ...
ﺧﻮﺍﺏ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ...
نامردی ...

 

اسفند ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
اردیبهشت ۱۳۹۳
فروردین ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
آرشيو

 

 

سپيده
عشق و دوستی

 

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By PayamBlog :.

 

VPN Service