آخرین وصیت

گيسويم در هم و لبهايم خشك فقط برای تو می نویسم ...


تنها مانده ام ...

تنها مانده ام ...

در بی کسی ها دلت ...

در هیاهوی زمان ...

در غوغای امواج نگاهت ...

تنها مانده ام ...

در تلاطم صدایت ...

در انتهای چشمانت ...

سکوتی است ...

در نگاهت ...

تنها مانده ام ...

در کنارت ...

چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393  توسط   |

 

یک دیالوگ ...

یک دیالوگ ...

من هنوز عاشقم ...

آنقدر که می توانم ..

هر شب بدون آنکه خوابم بگیرد ...

از اول تا آخر بی وفایی هایت را بشمارم ...

و دست آخر همه را فراموش کنم ...

یک دیالوگ ...

باد ورقه های دفتر شعرم را با خود برد ...

و حالا ...

فردا ...

یک دیالوگ ...

تمام شهر ...

مانند یک بهار …

مانند یک عبور …

از راه می رسد ...

و همراه بوی پیراهن تو ...

هزار عشق از راه می رسد …

همراه تو بهار …

بردشت خشک سینه من سبز می شود …

وقتی تو می رسی …

در کوچه های خلوت و تاریک قلب مـــــــــن …

مهتاب می دمد …

وقتی تو می رسی …

ای آرزوی گم شده بغض های مـــــــــن …

من نیز با تو به عشق می رسم ….

و یک دیالوگ دیالوگ دیالوگ ....

یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393  توسط   |

 

رقص اشک ...

می رم خسته و تنها ...

به ویران های زادگاهم ...

زادگاه رویاهای تلخ ...

شور می زند دلم ...

تا پیش می روم ...

در هیاهوی دلم ...

جاده گم می شود ...

چشمانم ناله کنان ...

با اشک های می رقصند ...

به خدا قسم ...

فقط عاشقم ...

دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393  توسط   |

 

تمنای دلم ...

ثانیه را چگونه بشمارم ...

حال فقط دو چشمم به پنجره دوخته است ...

پلک نمی زنم ...

نکند ثانیه ی از کنارم رد شود ...

سال هاست اشک چشمانم ...

به روزهای بی کسیهایمان ...

خشک شده ...

دست تمنای دلم را ...

به دامان ثانیه مانده است ...

شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393  توسط   |

 

مثل همیشه آخر حرفم ...

 وقتی تو نیستی ...

نه هست های ما چونانکه بایدند ...

نه باید ها...

مثل همیشه آخر حرفم ...

و حرف آخرم را  ...

با بغض می خورم ...

عمری است ...

 لبخندهای لاغر خود را ...

در دل ذخیره می کنم ...

باشد برای روز مبادا ...

در صفحه های تقویم ...

آن روز هر چه باشد ...

روزی شبیه دیروز ...

روزی شبیه فردا ...

شاید ...

وقتی تو نیستی ...

لحظه ها را ...

تا بشنوی ...

نغمه های زندگیم را ...

 روزها ...

در سکوتم ...

 

 

یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393  توسط   |

 

سال نو ...

سال نو می شود ...

زمین نفسی دوباره می کشد ...

برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند ...

و پرنده های خسته بر می گردند ...

و دراین رویش سبز دوباره ...

من ...تو ... ما ...

کجا ایستاده اییم ...

سهم ما چیست ...

نقش ما چیست ...

پیوند ما در دوباره شدن با کیست ...

پیوند من و تو ...

 پیام آور مهر است ...

که مرا وامی دارد  ...

تنها ...

به خاطر تو دوست داشتن را یاد بگیرم  . . .



جمعه هشتم فروردین 1393  توسط   |

 

بلاتکلیفم ...


نمــی دانم آخــر ایــن دلتنگــی ها ...

به کجــا خــواهــد رســید ...

دنیــا پــر شــده از قاصــدکــهایی کــه ...

راهــشان را گــم می کــنند ...

نـــــــه میتــوانی خبــری دهــی ...

و نــــــــه ...

خبــری بگــیری ...

چه حس عجیبی دارم ...

دل تنگ ...

بی قرار ...

بی حوصله ...

بغض داره خفم میکنه  ...

نمی دانم چرا ...

این روز هایم بی دلیل می گذرد ...

بی دلیل بودن ...

بی دلیل ماندن ...

نمی دانم کجا این زندگیم ...

اولش ...

آخرش و یا شاید در میانه راه ...

امیدم گاهی می اید ...

گاهی می رو د...

گاهی هم لبریزم می کند ...

نمی دانم چه کنم ..

بلاتکلیفی می دانی چیست؟...

بلاتکلیفی یعنی من...

یعنی زندگی من..

یعنی خواستن تو... دوست داشتنت...

عاشقانه عاشقت بودن...

شاید اصلا همین نبودنت...

بلاتکلیفم کرده است...

آری...

بلاتکلیف اینکه دوستم داری یا نه؟...

بلاتکلیف اینکه هنوز برایت مهم هستم یا نه؟...

بلاتکلیف اینکه هنوز در تنهایی هایت ...

در فکرت رفت و آمد دارم یا نه؟ ...

اما من که نباید گیر ای بلاتکلیفی ها باشم ...

شاید...اگر...اما...

مهم این است که دوستت دارم بهترینم ...

تا آخر دنیا ...

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392  توسط   |

 

در انتظار آغوش ...

هیچوقت فکر نمیکردم ...

به جرم عاشقی ...

اینگونه مجازات شوم ...

دیگر کسی به سراغم نخواهد آمد ...

قلبم شتابان میزند ...

شمارش معکوس ...

برای انفجار در سینه ام و من تنهایی ...

خودم را در آغوش میکشم ...

 تنها مانده ام ...

زل زدم ...

خیره شدم ...

پلک زدم, محو شدم ...

یک نفر عشق مرا در دلش آغاز نکرد...


دوشنبه پنجم اسفند 1392  توسط   |

 

تظاهر می کنم ...

تظاهر می کنم ...


 میخندم ...


و در دلم غوغایی به پاست ..


 بغض هایی ...


که حالا امتداد نفس هایم سرکوبشان میکنم ...


 تندتر نفس میکشم ...


 وسنگینی نگاهت راحس میکنم ...


 میشکنم ...


همه ی بغض هایم آب میشود ...


 و بازهم  ...


میان این جمع غریبه لبخند میزنم ...


 تصمیم این روزهای من  ...


همین است ...


 لبخند ...


من باتمام دنیا غریبه ام اما..


تظاهر کردن راشروع میکنم ...


  ولبخند کمرنگ احمقانه ای لبانم ...


 رامی پوشاند ...


 حال این روزهای من ...


ظاهرا خوب است اما.........

دوشنبه پنجم اسفند 1392  توسط   |

 

غرق شدم در سکوت ...

ایـن روزها غرق سـکوتم ...

سـکوتی برگرفتـه از تنهایی ...

سـکوتی کـه ...

در پشت فریادهای بی صـدایم است ...

دلگیرم از خـودم ...

 از سـکوتی که نمیشکنـد ...

از لبانی که نمی خـنـدنـد ...

و از چشمانی که بی روح شـده انـد ...

ایـن روزها آسمان خاکستری است ... 

شنبه بیست و هشتم دی 1392  توسط   |

 

 



هر روز تکراریست....

صبح همان ماجرای ساده دیروز ....

گنجشکها بیخود شلوغش می کنند...

شاید امروز ، شاید فردا ، شاید روزهای و سال ها ...

یک روزی باید آخرین وصیت را نوشت ...

روزی وقت رفتن می شود ...

شاید هم الان باشد ...

tarsiem@gmail.com

 

 

تنها مانده ام ...
یک دیالوگ ...
رقص اشک ...
تمنای دلم ...
مثل همیشه آخر حرفم ...
سال نو ...
بلاتکلیفم ...
در انتظار آغوش ...
تظاهر می کنم ...
غرق شدم در سکوت ...

 

شهریور 1393
مرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
دی 1392
آذر 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
آرشيو

 

 

سپيده
عشق و دوستی

 

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By PayamBlog :.

 

VPN Service