آخرین وصیت

گيسويم در هم و لبهايم خشك فقط برای تو می نویسم ...


اینروزها ...

اینروزها تقویم رویاهایم ...

سیه پوش است ...

حال و هوای عشقمان ...

بر سجاده دعا خیس است ...

خانه به خانه کوچه ها ...

سکوت غوغا می کند ...

اینروزها خاک قبر من ...

از خاطرات من و تو خیس است ...

در چشمهای عاشق  من ...

احساس نعره می زند ...

اینروزها ...

لب تشنه من ...

بوسه له له  می زند  ...

مرگ باور می کند ...

عشق من و تو ...

اینروزها بر سنگ ها ...

ناله می کند ...

 

چهارشنبه هفتم آبان 1393  توسط   |

 

نیمکت عاشقی یادت هست ...

نیمکت عاشقی یادت هست ...

کنار هم...

 نگاه در نگاه تو ...

 سکوت اشک هایمان ...

چه گوش نواز بود ...

بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود ...

برگهای رنگینش را ...

به نشانه عشقمان بر سرمان می ریخت ...

او نیز عاشق بودنمان را به رخ پاییز می کشید ...

اما اکنون پاییز..

ورق می زند خاطرات گذشته را ...

در روزهای بی تو بودن ...

صدای خش خش برگها را از لابلای صفحات پاییزی می شنوم ...

و التماس شاخه ها را که در حسرت دستهای سبز تو مانده اند ...

وقتی که تو بارانی می‌شوی ...

در آسمان چشمانت غرق می‌شوم  ...

و فراموش می‌کنم که هوا پاییزی است ...

برخیز تا پنجره‌ها را به روی خزان ببندیم ...

 بیم دارم خزان خاطراتمان را غارت کند ...

شنبه نوزدهم مهر 1393  توسط   |

 

من هستم ، من ...

می خواهم ...

دیوانه های باشم در رویاهایت ...

تکه زده بر دیوار دلت ...

به تکه ای از شاخه وجودم ...

به قلب در زنم ...

من هستم ، من ...

دیوانه ای عاشق ...

با لبانی تشنه ...

با آهی کشیده ...

در حسرت نگاهت ...

من هستم ، من ...

عروسی سیاه بخت ...

فقیری بی اشک ...

دستانی از گل خشک ...

قلمی به مرگب ...

مرکبی بی حرف ...

من هستم ، من ...

 

شنبه دوازدهم مهر 1393  توسط   |

 

تنها مانده ام ...

تنها مانده ام ...

در بی کسی ها دلت ...

در هیاهوی زمان ...

در غوغای امواج نگاهت ...

تنها مانده ام ...

در تلاطم صدایت ...

در انتهای چشمانت ...

سکوتی است ...

در نگاهت ...

تنها مانده ام ...

در کنارت ...

چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393  توسط   |

 

یک دیالوگ ...

یک دیالوگ ...

من هنوز عاشقم ...

آنقدر که می توانم ..

هر شب بدون آنکه خوابم بگیرد ...

از اول تا آخر بی وفایی هایت را بشمارم ...

و دست آخر همه را فراموش کنم ...

یک دیالوگ ...

باد ورقه های دفتر شعرم را با خود برد ...

و حالا ...

فردا ...

یک دیالوگ ...

تمام شهر ...

مانند یک بهار …

مانند یک عبور …

از راه می رسد ...

و همراه بوی پیراهن تو ...

هزار عشق از راه می رسد …

همراه تو بهار …

بردشت خشک سینه من سبز می شود …

وقتی تو می رسی …

در کوچه های خلوت و تاریک قلب مـــــــــن …

مهتاب می دمد …

وقتی تو می رسی …

ای آرزوی گم شده بغض های مـــــــــن …

من نیز با تو به عشق می رسم ….

و یک دیالوگ دیالوگ دیالوگ ....

یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393  توسط   |

 

رقص اشک ...

می رم خسته و تنها ...

به ویران های زادگاهم ...

زادگاه رویاهای تلخ ...

شور می زند دلم ...

تا پیش می روم ...

در هیاهوی دلم ...

جاده گم می شود ...

چشمانم ناله کنان ...

با اشک های می رقصند ...

به خدا قسم ...

فقط عاشقم ...

دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393  توسط   |

 

تمنای دلم ...

ثانیه را چگونه بشمارم ...

حال فقط دو چشمم به پنجره دوخته است ...

پلک نمی زنم ...

نکند ثانیه ی از کنارم رد شود ...

سال هاست اشک چشمانم ...

به روزهای بی کسیهایمان ...

خشک شده ...

دست تمنای دلم را ...

به دامان ثانیه مانده است ...

شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393  توسط   |

 

مثل همیشه آخر حرفم ...

 وقتی تو نیستی ...

نه هست های ما چونانکه بایدند ...

نه باید ها...

مثل همیشه آخر حرفم ...

و حرف آخرم را  ...

با بغض می خورم ...

عمری است ...

 لبخندهای لاغر خود را ...

در دل ذخیره می کنم ...

باشد برای روز مبادا ...

در صفحه های تقویم ...

آن روز هر چه باشد ...

روزی شبیه دیروز ...

روزی شبیه فردا ...

شاید ...

وقتی تو نیستی ...

لحظه ها را ...

تا بشنوی ...

نغمه های زندگیم را ...

 روزها ...

در سکوتم ...

 

 

یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393  توسط   |

 

سال نو ...

سال نو می شود ...

زمین نفسی دوباره می کشد ...

برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند ...

و پرنده های خسته بر می گردند ...

و دراین رویش سبز دوباره ...

من ...تو ... ما ...

کجا ایستاده اییم ...

سهم ما چیست ...

نقش ما چیست ...

پیوند ما در دوباره شدن با کیست ...

پیوند من و تو ...

 پیام آور مهر است ...

که مرا وامی دارد  ...

تنها ...

به خاطر تو دوست داشتن را یاد بگیرم  . . .



جمعه هشتم فروردین 1393  توسط   |

 

بلاتکلیفم ...


نمــی دانم آخــر ایــن دلتنگــی ها ...

به کجــا خــواهــد رســید ...

دنیــا پــر شــده از قاصــدکــهایی کــه ...

راهــشان را گــم می کــنند ...

نـــــــه میتــوانی خبــری دهــی ...

و نــــــــه ...

خبــری بگــیری ...

چه حس عجیبی دارم ...

دل تنگ ...

بی قرار ...

بی حوصله ...

بغض داره خفم میکنه  ...

نمی دانم چرا ...

این روز هایم بی دلیل می گذرد ...

بی دلیل بودن ...

بی دلیل ماندن ...

نمی دانم کجا این زندگیم ...

اولش ...

آخرش و یا شاید در میانه راه ...

امیدم گاهی می اید ...

گاهی می رو د...

گاهی هم لبریزم می کند ...

نمی دانم چه کنم ..

بلاتکلیفی می دانی چیست؟...

بلاتکلیفی یعنی من...

یعنی زندگی من..

یعنی خواستن تو... دوست داشتنت...

عاشقانه عاشقت بودن...

شاید اصلا همین نبودنت...

بلاتکلیفم کرده است...

آری...

بلاتکلیف اینکه دوستم داری یا نه؟...

بلاتکلیف اینکه هنوز برایت مهم هستم یا نه؟...

بلاتکلیف اینکه هنوز در تنهایی هایت ...

در فکرت رفت و آمد دارم یا نه؟ ...

اما من که نباید گیر ای بلاتکلیفی ها باشم ...

شاید...اگر...اما...

مهم این است که دوستت دارم بهترینم ...

تا آخر دنیا ...

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392  توسط   |

 

 



هر روز تکراریست....

صبح همان ماجرای ساده دیروز ....

گنجشکها بیخود شلوغش می کنند...

شاید امروز ، شاید فردا ، شاید روزهای و سال ها ...

یک روزی باید آخرین وصیت را نوشت ...

روزی وقت رفتن می شود ...

شاید هم الان باشد ...

tarsiem@gmail.com

 

 

اینروزها ...
نیمکت عاشقی یادت هست ...
من هستم ، من ...
تنها مانده ام ...
یک دیالوگ ...
رقص اشک ...
تمنای دلم ...
مثل همیشه آخر حرفم ...
سال نو ...
بلاتکلیفم ...

 

آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
دی 1392
آذر 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
آرشيو

 

 

سپيده
عشق و دوستی

 

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By PayamBlog :.

 

VPN Service