کاش همیشه در کودکی می ماندیم ...
تا به جای دلهایمان ...
سر زانوهایمان زخمی میشد ...
چه تقدیر بدیست ...
من اینجا بی تو می سازم ...
و تو، آنجا با او می سازی...
وقتی که نیستی ...
بادیدن هر صحنه عاشقانه ای ...
احساس یک پرانتز را دارم ...
که همه ی اتفاقات خوب خارج از آن می افتد ...
مرا به ذهنت نه ...
به دلت بسپار ...
من ازگم شدن درجاهای شلوغ ...
می ترسم ...
دفتری بود که گاهی من و تو …
می نوشتیم در آن ...
از غم و شادی و رویاهامان ...
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم ...
من نوشتم از تو ...
که اگر با تو قرارم باشد ..
تا ابد خواب به چشم من ...
بی خواب نخواهد آمد ...
که اگر دل به دلم بسپاری ....
و اگر همسفر من گردی ...
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال ...
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا ...
تو نوشتی از من ...
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم ...
با تو گریه کردم ...
با تو خندیدم و رفتم تا عشق ....
نازنیم ای یار ....
من نوشتم هر بار ...
با تو خوشبخترین انسانم…
ولی افسوس ...
مدتی هست که دیگر ...
نه قلم دست تو مانده است و نه من ...
تلنبار خاطرات خاک گرفته ام را …
اگر می خواهی جستجو کنی ...
پستو های بی حوصلگی ام می یابی ...
اما بی محابا در نزن که گرد دلم ...
تا ابد به سرفه ات می اندازد ...
و عزای سیاه پوشش به گریه ام ...
آرام که آمدی ...
اول از آینه تنهایم بپرس از کدام سو ...
آنگاه به نرمی قدم بردار ...
که ناگزیر تخته های زوار در رفته روحم ...
پای برهنه ات را خراش نیندازد ...
به گمانم جایی برای تکیه کردن نیست ...
تنها شانه های پوشالی مترسک خنده هایم ...
که آن هم استراحت گاه ناامنی است ...
آخر بارها هجوم سخت کلاغ های سیاه را دیده است ...
تصمیم با خودت ...
هنوز هم جستجوی خاطراتم را در سر می پرورانی ...
وقتی آسمان من در چشم های توست ...
در حسرت نگاهت در زمستان دلگیر دلم ...
مهتاب در پس قصه های جدایی من و تو ...
اگه امروز جای خالیت زیر بارون رویاهایم ...
شعرهای من در اوج آرزوهام به تو می اندیشه ...
وقتی دست هام خالی باشه ...
پنجره اتاقم به حیاطی لبخند اقاقی ها ...
فریاد می زند از غربتم ...
دیگر بهونه ای برای نوشتن ندارم ...
نمی دانم کدامین هفته ، کدامبن روز ...
منتظر برگشتنت باشم ...
نمی دانم بوی نرگسیت را چگونه ...
در هجوم بادها نگه دارم ...
بوی یوسف را چگونه ...
در دامن اشک هایم نگه دارم ...
شاید مرگ چشمانم را ...
به راهت منتظر گذارد ...
در راه روهای زندگیم ...
مرجان پشت به نگاهم کرد ...
چه گناهی کردم ...
جز چراغی برای روشنایی ...
با موجودم شعله ور کردم ...
التماس چشمانم ...
برایش معنایی نداشت ...
عشق و رویاهایم ...
برایش صحرایی بود ...
بی بوته های دلم ...
کاش روزی ...
بر سنگ مزارم ...
اشک های دلم را ...
بنویسند ...
من دوست دارم ...
دلم برای باران تنگ شده ...
برای صندلی چوبیم ...
برای نیمکت های پارک ...
که پیرمردها رویش بازی می کردن ...
من و تو کنار هم بودیم ...
به خنده های نگاه می کردیم ...
به آرزوهای کودکانه می خندیدیم ...
چتری به دست مان بود ...
مثل سایبانی برای رویاهایمان بود ...
رویاهای برای باهم بودن ...
حالا من مانده ام و نیمکتی از خاطرات ...
جدایی ها ...
کنار ساحل مرجانی نگاهش ...
آرزوهایم را با انگشتان ...
خسته ام کشیدم برماسه های دلش ...
نقشی از قلب شکسته من ...
تبلوری از رویای پرواز ...
با بالهای چیده زندگی ...
تاب موج صدایت را نداشتم ...
در سکوت قسمتم ...
خودم را به خاک می سپارم ...
تا شاید دلت برایم تنگ شود ...
انعکاس چشم تو ...
روی موج رویاهایم ...
قطره قطره ...
اضافه می شود ...
بادبان شکسته ...
رفتنت ...
در نبودنت ...
نه می توانم بروم ...
نه بمانم ...
در قفسی ...
که بوی بهار نمی دهد ...
تنهایی هایم ...
پنجره ی کوچکم ...
خورشیدم ...
بگذار شب ها ...
در مرور خودم ...
ماه را بخندانم ...
من از تنهایی خودم ...
غمگین نیستم ...
آن را دوست دارم ...
تنها چیزی یست ...
که برام مانده است ...

