آه از #تو ...

تو که نیستی ...

می‌توانم زورکی بخندم ...

زورکی به کوچه بروم ...

و زورکی با آدم‌ها معاشرت کنم ...

می‌توانم نقاب بگذارم ...

که آهای مردم ببینید ...

همه چیز عادی‌ست و من شادم ...

تو که نیستی ...

می‌توانم زنده باشم ...

اما تو که نیستی ...

یک چیزهایی سر‌جایش نیست ...

مثلا نمی‌توانم شعر بگویم ...

نمی‌توانم خودم باشم ...

نمی‌توانم دست کسی را بگیرم ...

و مثل آدم‌های عادی زندگی کنم ...

تو که نیستی ...

آه از #تو ...

که نیستی..

اوج عاشقانه‌ها ...

اوج عاشقانه‌ها ...

جمله‌ای‌ست که می‌گوید:

می‌خواهم بروم ...

و این یعنی دلش می‌خواهد ...

آنقدر عاشقی کنی ...

و برایش شعر بگویی ...

که قانع شود بماند ...

کسی که قصدش رفتن باشد ...

بی خبر می‌رود ...

معجزه‌ی پاییزی ...

تو انگیزه می‌دهی به این دقایق ...

که دلگیرم کنند‌ ...

و یاد می‌دهی به خیالم‌ پرواز را ...

تو انگیزه می‌دهی به این قلم ...

که در آغوشِ کاغذ اشک ‌بریزد ...

و یاد می‌دهی به این کلمات ...

دوستت دارم شدن را ...

تو یاد می‌دهی به این دوستت‌دارم‌ها راه را ...

می آموزی به این بیقراری‌ها قرار را ...

و به این تنهایی‌ها صبر را ...

تو انگیزه می‌دهی به پاییز ...

که صبح ها دیوانه‌ام کند ...

ظهرها عاقل ...

و غروب‌ها عاشق‌ ...

تو مسببِ معجزه‌ی پاییزی ...

بهانه ی لبخند من ...

غزل غزل نگاه تو ...

امان امان سکوت تو ...

نبودنت نحسی من ...

بهانه ی لبخند من ...

نجوای عاشقی ب تن ...

لعل لبت مستی من ...

باتو هویدا میشوم ...

عاشق و حیران میشوم ...

سودای با تو بودنو ...

با عشق ب جانم میخرم ...

مدهوش تن رویایی ات ...

رقص کنان همی شوم ...

چنگ بزن بر تن من ...

بی محوا درمان شوم ...

در امتداد جهان ایستاده‌ای ...

در امتداد جهان ایستاده‌ای ...

همان جای پُر عبور ...

همان گذرگاه تنگ ...

بالای آن قله‌ی پر غرور ...

روی عرشه‌ی آن کشتیِ اسیر ...

در ساحل خیال ...

تو درست همان جا ایستاده‌ای ...

همان‌جایی که عابران پاییزی ...

اسیر می‌شوند، عاشق می‌شوند ...

بی‌آنکه هیچ بهاری را تجربه کنند ...

میدانی پاییز من پاییز عشق تست ...

شاعر ک شدم بخاطر فصل زیبای تو بود ...

فصلی ک در آن عاشقانه باید گریست ...

ن بخاطر دلتنگ بودن ...

بلکه بخاطر قرارهای عاشقانه ای برای ذوق دیدن در نگاه پرمهرتو  ...

ک یادآور همان عشق زیبا و دل انگیز تست ...

میدانی پاییز من پاییز عشق تست ...

با آبرنگ رنگین کمان ک ب وسعت قلب بزرگت نقاشی خانه دل من شد ...

ای کاش میدانستی تو مهمترین اتفاق ...

احساس من بودی ...

من پاییز را محکوم میکنم ب بارش چشمهایم در نبود تو ...

او مسئول آمدنت است ک سالها،روزها،ساعتها،دقیقه ها و ثانیه ها ...

ب انتظار همیشگی تو دودمانم را ب باد برده ...

اما من ب انتظار آن بوسه های بارانی تو غرق خاطراتمان خواهم شد ...

و میدانم دلم گیرت است و این دلگیری نیست ...

تو آبان منی قبل از مهر و بعداز آذر ...

پاییزم را زیبا کن با آمدنت ای یار ...

بی‌صدا آمدم ...

آنقدر بی‌صدا آمدم ...

که وقتی به خودت آمدی ...

هيچ صدايی جز من نبود ...

آنقدر ماهرانه ...

تمام تو را دزديدم ...

که خدا هم به شوق آمد ...

آنقدر عاشقانه ...

نگاهت خواهم داشت ...

که دنيا ...

در احکام سرقت ...

تجديد نظر کند ...

پشت سرت ...

پاییز که می‌شود ...

باید همه‌ی برگ‌های زرد را ...

از کف پیاده‌روهای شهر جمع کنم ...

معلوم نیست کدام بخت‌برگشته‌ای ...

پشت سرت قدم می‌زند و ...

صدای خش‌خش برگ‌هایی که دم صبح ...

با باران کمی خیس شده‌اند ...

دیوانه‌اش می‌کند ...

می ترسم ...

چه فرقی می‌کند ...

کجای این دنیا ایستاده باشی ...

عاشق که باشی ...

دوری فاصله نمی‌آورد ...

برعکس دلتنگ‌تر می‌شوی ...

مثل من که هربار ...

دلتنگ‌تر از همیشه ...

خاطراتمان را مرور می‌کنم ...

چشم‌های تو آن‌قدر ...

در شعرهای من می‌درخشند ...

که می‌ترسم آخر روزی ...

این نوشته‌ها کار دستمان دهند ...

و تمام شهر عاشقت شوند ...

دليل می‌خواهد  ...

تمام اتفاقات روى كره‌ى زمين ...

دليل می‌خواهد جانم ...

از صبح كه چشمانت را باز می‌كنى ...

تا شب كه روى هم ميگذاريشان ...

بايد دليل داشته باشى ...

باور كن بايد يک نفر باشد ...

كه زندگی‌ات را به جريان بياندازد ...

يک نفر كه حد فاصلِ مبدا و مقصدهايت ...

دلَش برايت هزار راه برود ...

آن‌ها كه يار ندارند ...

زندگى نمی‌كنند ...

روزمرگى می‌كنند ...